ღ♥وروجک مـــــــــــــــــــــــــــــــــا♥ღ
تاريخ : يکشنبه 5 آبان 1392 | نویسنده : مامانی
بازدید : مرتبه
تاريخ : دوشنبه 31 شهريور 1393 | نویسنده : مامانی
بازدید : 274 مرتبه

سلام

چند وقت همش نگران از پوشک گرفتنت بودم که دیر بشه یا زود باشه نمیدونستم چیکار کنم یه عده میگفتن بزار بزرگتر شه یه عده میگفتن ممکنه دیر بشه و ...

خلاصه با کلی ترس و استرس از سخت بودن و اذیت شدن شروع کردم یه 10 روی بعد از جشنت تقریبا 2سال و 1ماهگی میشد که بدون هیچ آموزش قبلی  از همون روز کتاب من که تاج سرم لگن دارم رو برات میخوندم و قصه هایی در این رابطه برات میخوندم کتاب رو خیلی دوست داری میگی کتاب جیش...

خداروشکر خیلی خوب بودی و یاد گرفتی و خونه رو زیاد کثیف نکردی فکر کنم 5دفعه شد که تو شلوارت جیش کردی

همزمان شب هم دیگه پوشکت نکردم و شما تا صبح خشک بودی

خلاصه خیلی پسر خوبی بودی و همکاری کردی الان که تقریبا 1ماه شده قشنگ میگی و خبر میدی ولی یکم جیشت رو نگه میداری

قربونت برم که مامان رو اذیت نکردیبوس

از حرف زدنت بگم که بعد از 2سالگی به طرز شگفت انگیزی حرف زدنت عالی شد یعنی میتونی همه کلمات رو بگی هر چی میگیم مثل طوطی تکرار میکنی و منظورت رو قشنگ میرسونی فدات شم محبت

اسم همه اعضای خانواده از بچه و بزرگ رو قشنگ میگی و میشناسی

عاشق گوشی بابا هستی یعنی وقتی دستت بیفته دیگه تا شارژش تموم نکنی ول کن نیستی بی حوصله




موضوع : سال سوم زندگی حسام
تاريخ : شنبه 18 مرداد 1393 | نویسنده : مامانی
بازدید : 241 مرتبه

سلام

حسام عزیزم بلاخره با تاخیر برات جشن گرفتیم و شما و بابایی رو عقیقه کردیم چون تو ماه رمضون بود تولدت نشد همون موقع بگیریم..

عصرخانوما بودن شب هم آقایون اومدن کلی هم بچه بودن مهمونامون تقریبا 100 نفری میشدن

از 2هفته قبل کارای تزیین شروع شد امسال تم رنگین کمون رو انتخاب کردیم و بازم خودم برات درست کردم که عمه جون زهرا هم اومد کمکم و کلی کارام جلو افتاد ازش تشکر میکنم

خداروشکر قشنگ شد و کلی تعریف کردن

روز تولد خیلی پسر خوبی بودی خداروشکر اصلا اذیت نکردی صبح که بیدار شدی با دایی رفتی آرایشگاه و اومدی بعد دایی شستت و  موهات رو درست کرد و لباساتو پوشند و آقای داماد رو حاضر کرد خدا خیرش بده خیلی کمک کرد انشالله عروسیش جبران کنیم مراسم هم خونه آقاجون بود و کلی عزیز رو اذیت کردیم خدا اجرشون بده نگه دارشون باشه..

حالا چند تا عکس بزارم


اینم کادوی مامان و بابا

دست تمام مهمونا هم درد نکنه برای کادوها اکثرا نقدی بود محبت




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 23 تير 1393 | نویسنده : مامانی
بازدید : 271 مرتبه

                           

 

 

 

 

 

 

هوووووووووووووووووووووررررررررررررررر تولــــــــــــــــــــــــــدت مبارک عزیزکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

انشالله تولد 120 سالگیت عزیزممحبت

چی بگم از این 2سالی که مثل برق و باد از جلو چشمم گذشت و وروجک مامان مردی شده برا خودش

چی بگم از دیدن این بزرگ شدن و قد کشیدنت جلو چشام

چی بگم از این همه حس خوب

چی بگم از بهترین ثانیه های زندگیم در کنار تو

چی بگم از این همه عشق

چه قدر مادر بودن خوبه و چه لذتی داره

انشالله خدا کمکم کنه بتونم وظیفه ام رو به نحو احسن انجام بدم

نمیدونم تو این ماه چی شده این قدر سریع رشد کردی و فهمیده تر شدی و اخلاق و کارهات و حرف زدنت خیلی تعجب کردم

روز تولدت یه کیک کوچولو خریدیم و سه نفری جشن گرفتیم انشالله بعد ماه رمضون یه تولد برات میگیریم اگه خدا بخواد

ازت میپرسیم چند ساله اته میگی 2 بعدش بابا برات شعر تولد میخونه و تو خوشحال میرقصی قربونت برم

ماه رمضون شبا خیلی دیر میخوابی بعضی شبا تا ساعت 4بیداری و همه با هم میخوابیم قربونت بشم که تو هم میخوای روزه بگیریچشمک

خدایا به حق این ماه عزیز انشالله دامن همه منتظران سبز شه و بهشون فرزند صالح عطا فرما...

 




موضوع :
تاريخ : دوشنبه 2 تير 1393 | نویسنده : مامانی
بازدید : 368 مرتبه

این کلمه ها رو میتونی بگی هر چی یادم بیاد اضافه میکنم تا بعدا بدونم چیا میگفتی تا دو سالگیخندونک

 



ادامه مطلب...

موضوع : سال دوم زندگی حسام
تاريخ : دوشنبه 2 تير 1393 | نویسنده : مامانی
بازدید : 243 مرتبه

سلام عشق مامان الهی فدات بشممحبتمحبتمحبتمحبتمحبت

23ماهگیت مبارک عزیزم وارد ماه 24 شدی و داری به روزای تولدت یکی از بهترین روزای زندگیمون نزدیک میشیم بوس

مردی شدی برا خودت آقاتر شدی فهمیده تر ....یه عالمه کلمه جدید یاد گرفتی که آخر این پست بعدی میزارم یادم بمونه

تقریبا هرروز 3تا کلمه جدید میگی فدات شم پیشرفتت عالی بوده با بابایی مسابقه داریم مثلا هرروز من باید کلمه یاد بدم همین طور بابایی کلی ذوق میکنیم کلمه هارو به زبون خودت میگی و ما دلمون ضعف میره برات به خدا دوست دارم گاز بزنم که همین کارم میکنم الهی قربونت بشم شما بعضی موقع ها دردت میاد خو چیکار کنم خودتو شیرین میکنی

فلش کارتها رو خیلی دوست داری همش میگی برام بگین

این روزا دیونمون میکنی با این پرسش این شیه؟(این چیه؟) فکر کنم روزی 1000بار از من میپرسی و 1000بار هم از بابات خود هم میدونی داری مسخرمون میکنی یه چیزو چند بار میگی و خودت هم میخندی و خسته نمیشی از این سوال جواب که میدیم سعی میکنی تکرارش کنی

خداروشکر غذا خوردنت بعد از شیر گرفتنت عالی شده دیگه حرص نمیخورم دوست داری خودت بخوری اول یاد نداشتی الان دیگه خیلی ماهر شدی وقتی میبینم این قدر بزرگ شدی کاراتو خودت انجام میدی گریم میگیره بغض میکنم دلم تنگ میشه برا اینکه غذا دهنت بزارم تو بغلم بخوابی شیر بخوری و....

روز مرد هم که گذشت وقت نشد آپ کنم با خجالت فراووون تبریک میگم به گل پسرم و همسر گرامی خیلی خوش گذشت مثل پارسال جمع شدیم خونه عزیز یه کیک هم سفارش دادیم و آقایون رو سورپرایز کردیم برا شما هم هدیه گرفتم بودم بدی به بابایی فیلم هم گرفتم ازت بابا میخواست بخورتت ای جوووووووووووونم

اینجا هم در حال خرابکاری دوباره دیگه یه رژ سالم ندارمگریه

اینجا تازه کچلت کرده بودیمخندونک

 




موضوع : سال دوم زندگی حسام
تاريخ : شنبه 30 فروردين 1393 | نویسنده : مامانی
بازدید : 400 مرتبه

سلام مرد کوچولوی من قلب

ووووووی خیلی وقته آپ نکردیم شرمنده حسش نمیومد نیشخند خیلی تنبل شدم یکمم گرفتار

با تاخیر فراوان سال 93 همگی مبارک انشالله سال خوبی برای همه باشه

عید بهمون خوش گذشت و شما هم سرگرم بچه ها بودی دوتا عمه ها اومده بودن و خونه حسابی شلوغ بود

قبل عید مریض شدی دقیقا 1ماه طول کشید تا سرما خوردگیت خوب شد خیلی طولانی شد این همه دارو خوردی هیچ...

پسرک ما مردی شده برا خودش از24 فروردین پروژه از شیر گرفتن شما رو شروع کردیم روزا میرفتیم خونه مامانم که با سهیل و سبحان بازی کنی شبا هم بابا میومد دنبالمون میرفتیم تو خیابون دور میزدیم تا خوابت بگیره خداروشکر اصلا اذیت نشدی فقط شب اول گریه کردی و بهانه آوردی دیگه اصلا سراغ شیر رو نگرفتی و خیلی خوب کنار اومدی چشمک دست عزیزجون درد نکنه خیلی اذیتش کردیم خدا خیرش بده

صبح که بیدار میشی میری فنجون مخصوصت رو میاری تند تند میگی شیر بده شیر بدهماچ عاشق این حرکتتم

خداروشکر غذا خوردنتم بهتر شده

چند روزه تا پی پی میکنی یا من یا بابایی رو صدا میزنی دستت رو میزاری رو پوشکت میگی اوووووف چند وقت دیگه هم باید از پوشک بگیرمت

کار هرروزته 3طبقه پله رو هی میری بالا هی میری پایین خودت تنهایی تا چشمم رو برمیگردونم صدات رو از خونه پایین میشنوم یا میری تو حیاط پیش هان هان به قول خودت خیلی ماشن دوست داری تا سوئیچ میبینی دیگه شروع میشه همچین گریه میکنی و هان هان که دل آدم کباب میشه

امشب تولد حضرت زهراست عیدتون مبارک روز مادر رو هم به همه دوستای گلم تبریک میگمقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

 




موضوع : سال دوم زندگی حسام
تاريخ : چهارشنبه 2 بهمن 1392 | نویسنده : مامانی
بازدید : 388 مرتبه

سلام سلام صد تا سلام
قربونت برم مامانی 18ماهه شدنت مبارک گل پسرمبغل
عشق مامان داره بزرگ میشه مرد میشه انشالله خدا حافظت باشه عزیزکم
این ماه واکسن داشتی که خیلی بد بود الهی بمیرم برای دردت گلم نبینم دیگه درد بکشی دردت به جونم3....روز پای کوچولوت درد میکرد 2روز نمیتونستی راه بری تا تکون میخوردی میزدی زیر گریه روز سوم هم 4دست و پا میرفتی تا اینکه نی نی های عمه اومدن و به هوای اونا بازی کردی و دردت یادت رفت خداروشکر
هانیه و مطهره رو خیلی دوست داری با اینکه اینجا نیستن و دیر به دیر میان ولی تا میبینیش میپری بغلش در ضمن هر روز فیلمش که تو گوشی هست رو میبینی برا همین یادت نمیره هههههههه

هفته ای که گذشت مراسم سالگرد بابا یحیی بود خدا بیامرزدش عمه ها اومده بودن تو کلی سرت گرم بود و همش بازی میکردی با بچه ها ...خداروشکر مراسمم یه خوبی برگزار شد و بابا جون خیالش راحت شد خیلی استرس داشت بنده خدا همه کارا رو خودش تنهایی باید انجام میداد

تو خونه بند نمیشی همش میری تو سالن و عزیزت رو صدا میزنی با زبون خودت میزنی به حفاظ پله و میگی زیــــــــــــــزه تا یکی از پایین صدات رو بشنوه و بیاد ببرتت پایین ولی هواست هست از پله ها پایین نمیری ولی بالا اومدن رو بلدیاز خود راضی

وسیله هارو تشخیص میدی که مال کی هست مثلا تا گوشی بابا زنگ میخوره سریع میبری میدی بابا یا پیرهن یا شلوارش تو خونه باشه میکشی میبری میدی بهش و تند تند میگی بابا نیشخند

خیلی وابسته بابایی شدی وعاشق حموم رفتی تو خونه اگه حوله ببینی اشاره میکنی سمت در و دست میزنی به سرت که بریم حموم تا بابا نبرتت گریه میکنی دیگه جرات نداریم حوله تو خونه باشه خخخخخخ

از حموم هم با گریه میای بیرون فکر کنم اگه 1روز کامل هم اونجا باشی بازم خسته نمیشیافسوس

راستی 2تا دندون نیش هم جوونه زده خداروشکر اذیت نشدی الان 14 تا دندون داری و هر وقت ببینی ما مسواک میزنیم تو هم مسواک میخوای و خیلی دوستش داری نیم ساعتی باهاش مشغولی یکمم من برات مسواک میزنم خوشت میاد و میخندی

اینم شب یلداست البته رفتیم خونه عزیز ولی همین جوری گفتم یه عکس ازت بگیرم موقع رفتن

 ماه پیش هم دوباره دوستای خشگلت رو خونه خاله مانای مهربون دیدی خیلی بهمون خوش گذشت

اینم فرگل خانم خوشگل که خیلی باهات دوست شده بود و هواتو داشت قربونش برم چه قدر مهربون بود




موضوع : سال دوم زندگی حسام
تاريخ : جمعه 8 آذر 1392 | نویسنده : مامانی
بازدید : 283 مرتبه

سلام ما اومدیمممممممم بلاخرهخجالت

این ماه حسام مریض شده بود سرما خوردگی وحشتناک تازه دوروزه خداروشکر خوب شدی و علایم رفته خیلی بد بود یهویی صدات شبیه خروسک شد صبحم که رفتیم دکت رگفت وحشتناک گلوش چرک کرده و یه عالمه آمپول و شربت که اصلا اثری نداشت فقط صدات خوب شد اینقدر بهانه میگرفتی 1ثانیه نمیتونستم ازش جدا بشم خوابم نداشتی از زور سرفه ها نمیتونستی بخوابی الهی بمیرم بلاخره بابا رو فرستادم داروگیاهی یه شربت داده بود که خیلی خوب بود با همون خوب شدی...

از کارات بگم که برا ما خونه زندگی نزاشتی من چیکار کنم وروجک شیطون علاقه شدید داری خونه رو بهم بریزی بعد دلت آروم میشه ومیری سراغ بعدینگران

اول از کمدت شروع میشه هر چی لباس داری درمیاری خودت میری توش میشینی بعدم تو پذیرایی سراغ مبلا تشکاشونو میاری وسط بازی کردن تمام اسباب بازی ها رو هم پهن میکنی وسط اگه یکی همون موقع بیاد دیگهگریه

خلاصه خیلی خیلی شر و شیطون شدی امروز یه لحظه اومدی تو آشپزخونه هواسم نبود دیدم مایع لباسشویی رو برداشتی تا جای دهنت آوردی میخواستی سر بکشی رسیدمکلافهقبلا پشتی میزاشتم الان که اونو میندازیش هیچ جای خونه از دستت امنیت ندارهمتفکر

وووووووی ماه دیگه واکسن داری خیلی میترسم واکسن سختیه هیپنوتیزم

خوب حالا چند تا عکس که آتلیه انداختی رو میزارم فقط فایلاشو نداشتم از رو عکسا انداختم خوب نشدهقلب

 

 

 

اینم عکس شما با سید علی جون هست که تو حرم گرفتیم خاله فاطمه از قم اومده بودن دومین بار بود که میدیدمش خانوادگی قرار گذاشتیم ببینمشون خیلی دوست داشتنی بود سید علی دلم براش تنگ شدهماچ

اینم کنار آکواریوم بزرگ تو شهر که خیلی تعجب کرده بودی از دیدن ماهی های رنگ و وارنگ




موضوع : سال دوم زندگی حسام
تاريخ : يکشنبه 5 آبان 1392 | نویسنده : مامانی
بازدید : 255 مرتبه

سلام

وروجک مامان ببخش که عقبم (:

ماشالله مگه وقت میزاری برا ماکه بشینیم بنویسیم

قربونت برم که صبح تا شب تو خونه راه میری و 1 دقیقه هم نمیشینی همش با بابایی میگیم چه انرژی دارن این بچه ها .. خیلی مسلط شدی خداروشکر. چه قدر نگران بودم و استرس داشتم که دیر راه افتادی ولی چه میشه کرد مادر بودن همینه وقتی به عقب تر نگاه میکنی خنده ات میگیره که به خاطر چه چیزایی نگران بودم خواب، دندون، سینه خیز، 4دست و پا و.......... که بلاخره همه کارارو انجام دادی و ماشالله مردی شدی برا خودت

2روزه یاد گرفتی از صندلی بابایی بری بالا و بعدش بری رو میز کامپیوتر ابرو وقتی هم که بیاریمت پایین این قدر گریه و ....خلاصه نمیزاری بابا کاراشو انجام بده همش باید با آقا سروکله بزنه

هر موقع خسته میشی و میخوای تی وی ببینی میری رو مبل میشینی و لم میدی و فیلم میبینی این قدر بامزه میشینی میخوام بخورمت

آها ماشالله روز به روز هم رقاصتر  میشی نمیدونم از کجا یاد میگیریخجالتبا کوچکترین آهنگی چه شاد و چه غمگین دستات میره هوا و ...خنده

1هفته ای میشد دیگه ماما نمیگفتی و افتاده بودی رو دور بابا از صبح تا شب فقط میگفتی بابا بابا اوووووووووووووووووف که بابا چه عشقی میکرد همش میگفت جان جان و تو غش غش میخندیدی بهت میگفتیم بگو ماما باز میخندیدی میگفتی ماما خلاصه که خوب مارو سرکار گذاشتی وروجک

فکر کنم تو خونه فقط بابا رو میبینی چون هر کاری که میکنه ازش کپی میکنی خیلی ریز بینی به خدا تا یه چیزی ببینی سریع بلافاصله همون کارو انجام میدی اون روزی رفته بودی شونه بابا رو برداشته بودی و تند تند میزدی سر قوطی ژل و میکشیدی به موهات و ما هاج و واجتعجب یا امروز رفتی 2 تا رژ برداشتی هر کار میکردم نمیدادی به من تند تند میکشیدی رو لبات خدایاااااااا از دست این بچه

روز به روز هم که مستقل تر میشی خودت میخوای آب بخوری و همچینین غذا وقتی حواست باشه سریع قاشق یا لیوان رو ازم میگری و همه رو میریزی رو خودت هههههه

اون شب از مهمونی برمیگشتیم عزیز کنارت بود یاد گرفته بودی میگفتی عـــــــــــز میکشیدی ولی فرداش میگفتی عزیزه خیلی بامزه بود قربونت برم ماچ

علاقه داری اسباب بازیهای کوچکت رو قایم کنی امروز رفتی توپا و ماشینای کوچیکت رو گذاشته بودی تو بخاری و روبه روی بخاری نشسته بودی و هی میگفتی جیز جیز بعدش که اومدم دیدم بعلههههههنگران

یا همه رو زیر فرش قایم میکنی و هی درشون میاری یکی از بازیهاته خخخخخخخ

موقع بازی دوست داری رو ماشینات بشینی چه کوچیک چه بزرگ خیلی بانمکه ما که از خنده ریسه میریم نیشخند

تا حالا 12 تا دندون درآوردی یهویی 4تا باهم جونه زد قربونت برم ماچ

ماه پیشم با دوستامون رفتیم پارک قسمت بانوان خیلی خوش گذشتچشمک

خیلی علاقه به قطره چکون داریخنثی

اینجا تازه از خواب بیدار شده بودی از پارک میومدیم هلاک شده بودی بهت میگم کو دندونات این طوری میکنی

 

 




موضوع : سال دوم زندگی حسام
تاريخ : دوشنبه 25 شهريور 1392 | نویسنده : مامانی
بازدید : 276 مرتبه

سلام

اول از همه از دوستای مهربونمون که همیشه به وب ما سر میزنند و مارو با نظراتشون شاد میکنن تشکر میکنم ما هم خیلی شمارو دوست داریممممممممممممممم

مممممممم از کجا بگم ....

راه رفتن شما گل پسری داره هرروز بهتر میشه ولی هنوز یاد نگرفتی خودت بلند شی راه بری انشالله کم کم یاد بگیری...اینقدر دوست دارم اون روز برسه که منو شما تنهایی بریم بیرون و شما خودت راه بری نیشخند آخ که چه لذتی داره آخه بغل کردن شما یکم سخت شده برا من حتما باید بابایی باشه شمارو بغل کنه

مامان و بابا بلدی هااااااا ولی نمیدونم چرا هروقت عشقت بکشه میگی دیروز کلید کردی رو مامان اینقدر گفتی هی تند تند تکرار میکردی منم اینجوری بودم قلب

یه دندون جدید هم امروز صبح دیدم نیش زده دیشب وحشتناک گریه میکردی تا ساعت 2 تا خوابت برد کلا عادت کردیم دیگه هر چند وقت یه بار شما اینجوری میشی اصلا هم ساکت نمیشی خیلی اذیت میشیم همه مون....الهی بمیرم که از درد اینقدر گریه میکنی قربونت بره مامان

خیلی علاقه داری به پرینتر وقتی حواسمون نیست و روشنه میری میزنی رو عدد 99 و بعد دکمه پرینت..خیال باطل

21شهریور هم تفلد من بودعینک برای دومین سال سال کنارم بودی...بابایی خاله رو هم شام مهمون کرد با هم رفتیم پارک کلی با پسرخاله ها بازی کردی و تاب و سرسره بازی کردی با یه دختر خانوم هم دوست شده بودی هی باهاش دکی دکی میکردی اینقدر خوشش اومده بود تقریبا 18سالش بود هی از دور میگفت جووووووون تو هم غش میکردی از خنده چشم بابات روشنزبان

آقاجون اینا مسافرت بودن جاشون خالی بود ..خلاصه خیلی شب خوبی بود و کلی خوش گذروندیم دست بابایی درد نکنه...

این ماه هم برای سومین بار رفتیم به یه قرار نی نی سایتی این دفعه مامانا و نی نی ها بیشتر بودن خاله نسیم و بهراد جون هم از یزد اومده بودن

خیلی خیلی خوش گذشت ...شما هم خیلی پسر گلی بود منو رو سفید کردیخنده

اینم چند تا عکس:

دوستایی که این دفعه بودن: ایلیا جون.مهدیار جون.بهراد جون.کیان جون.کیانا جون.سوگل جون و زهرای عزیزو شما

اینجا هم داری رو کاغذ خط میکشی این همون برگه هایی که پرینت خالی گرفتی ههههه

چند روز هم این روروئک رو تو خونه راه میبردی و خوشحال بودی

اینجا هم موقع قدم برداشتنت بود .. نیشخند

 




موضوع : سال دوم زندگی حسام
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
آرشیو مطالب
آخرین مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 3 نفر
بازديدهاي ديروز : 23 نفر
بازدید هفته قبل : 164 نفر
كل بازديدها : 107590 نفر